
دوسال است که دل تنگی های غروب را با بودن در کنار مزارت سپری می کنم و نا باورانه روزهایم را به شب هایم گره میزنم و شب هایم را به امید آن که هلال ماه گونه ات را یک بار دیگر در خواب به نظاره بنشینم به صبح می رسانم.
طنین صدای دلنشینت همچنان در گوشم، مهربانیت در قلبم و زیبایی چهرات همیشه در یاد من است.هنوز هم هرگاه که روزگار سخت چهره ام را در هم می کشد و احساس دلتنگی می کنم به تو پناه می آورم که نخستین لبخند را در آیینه نگاه تو آموختم ،پدر جان از من دوری و محزون از دوری تو حدیث مانده در دل را به سوگ می سرایم.
روحت شاد ای بزرگمرد
برچسب:
نویسنده: هلیا کمالی