خرید بک لینک

تو میتونی به گذشته برگردی ولی اونجا الان خالیه مدرسه قدیمیت سرجاشه اما دوستات اونجا نیستن، خونه دوران بچگیت پابرجاست اما خانواده ت دیگه اونجا زندگی نمیکنن، کافه ای که دوس داشتی هنوز وجود داره اما باریستایی که سلیقه تو میدونست دیگه اونجا کار نمیکنه، خیابونا آشنان اما چهره ها نه ساختمونا همونن اما انرژیشون تغییر کرده گذشته یه مکانه، اما حال جاییه که زندگی جریان داره.

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 12:45

سلام
اینجا حرفها یا شعرایی که حالمو توصیف میکنه و چیزایی که ازشون درس میگیرم رو مینویسم و فقط برای آرامش خودم مینویسم و مطالب اینجا مخاطب خاصی نداره. . .
تا جایی که بتونم سعی می کنم منبع مطالبی رو که از خودم نیست رو درج بکنم
امیدوارم خوشتون بیاد

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 20:38

سلام
اینجا حرفها یا شعرایی که حالمو توصیف میکنه و چیزایی که ازشون درس میگیرم رو مینویسم و فقط برای آرامش خودم مینویسم و مطالب اینجا مخاطب خاصی نداره. . .
تا جایی که بتونم سعی می کنم منبع مطالبی رو که از خودم نیست رو درج بکنم
امیدوارم خوشتون بیاد

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 20:38

به قول مرحوم خسرو شکیبایی :

ﮔﺎﻫﯽ باید ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ می دﻫﯽ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ

ﺗﺎ ﺁﻧها را ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ و بد ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ...

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:35

سلام
اینجا حرفها یا شعرایی که حالمو توصیف میکنه و چیزایی که ازشون درس میگیرم رو مینویسم و فقط برای آرامش خودم مینویسم و مطالب اینجا مخاطب خاصی نداره. . .
تا جایی که بتونم سعی می کنم منبع مطالبی رو که از خودم نیست رو درج بکنم
امیدوارم خوشتون بیاد

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: پنجشنبه 24 فروردين 1402 ساعت: 16:14

وقتی قهوه میخوری از تلخیش لذت میبری

اما وقتی بادام میخوری اگه تلخ باشه میندازیش دور

چون از بادام انتظار تلخی نداری...

میخوام بگم ؛ بحث ، بحثِ انتظاره...

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 12:53

قهوه ات را بنوش ، بی دغدغه ی فردایی که آمدنش را هیچ تقویمی تضمین نکرده استقهوه ات را بنوش و فکر کن از گندمزارهای دیروز چه مانده است؟از باغ های سیب شهریور؟از شکوفه های انار؟قهوه ات را گرم بنوش بی خیال فصلی که در راه استدیگر زمستان چه می تواند بکند با برگ هایی که طعم پاییز را چشیده اند؟! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 12:53

تنها چیزی که این روزها منو همراهی می کنه تضاده ، تناقضهتا جایی که به پارادوکس هم رسیدم !میدونم ، اما نمیدونم ! میخوام ، اما نمیخوام!ولی امید دارم که این تضادهای روحی ، این کشمکش ها ، منو به نتیجه های خوبی برسونهبا این همه اگه هنوز آرامش دارم به دلیل اعتقادم به دو جمله زیر هست:1-هر اتفاقی که میوفته ، بهترین اتفاقیه که میتونسته بیوفته2-خدا هرگز دیر نمیکنه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 12:53

چنان زندگی را سخت گرفته ایم، گویی سالها قرار است باشیمکاش یاد بگیریم رها کنیم و بگذریم...گاهی باید رفت...دل به ساحل نبندیم، باید دل را به دریا زدما به آرزوهایمان یک رسیدن بدهکاریمزندگی کوتاه استشاید فرصتی نیست تا عکسی شویم یادگاری بر روی طاقچه ای که هر روز گردگیری مان کنند!اصلا گاهی باید نرسید... اصلا قرار نیست به همه آرزوها رسیدگاهی نرسیدن، نداشتن و نفهمیدن... تو را عاشق تر می کند.و مفهوم زندگی چیزی جز عشق نیستدر لحظه زندگی کنیم و شاکر داشته هایمان باشیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:18

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !از گرما می نالیم. از سرما فرار می کنیم.در جمع، از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت، از تنهایی بغض می کنیم.تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بسﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ:ﻣﺪﺭﺳﻪ.. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ..ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ!ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ.پروفسور حسابی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:18

برای سوخته دل، بستر و مزار یکیستتمشکِ ترشِ لب و تُنگِ زهرمار یکیستتفاوتی نکند اشک و بغض و هق هقِ مامسیرِ چشمه و سیلاب و آبشار یکیستهنوز گُرده ی سهراب، سرخ مثل عقیقهنوز رسمِ پدر سوزِ روزگار یکیستهنوز طعنه به جان میخرد زلیخا وهنوز بر درِ کنعان امیدوار یکیستهزار بار دلم سوخت در غمی مبهمدلیلِ سوختنش هر هزار بار یکیستحرام باشد اگر بی وضو بغل گیرمکه قوسِ پیکره ی برنو و دوتار یکیستشبی ترنج به بَر میکشد شبی حلاجشکایت ازکه کنیم ای رفیق؟!دار یکیستدو مصرع اند دو ابرو شکسته نستعلیقمیانِ هر غزلی بیتِ شاهکار یکیستبه دستِ آنکه نوازش شدیم، تیغ افتاددلیل خون جگریِ من و انار یکیست!به دشنه کاریِ قلبم برس ادامه بدهخدای هر دوی ما انتهای کار، یکیستحامد عسکری ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:18

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمیدخدا کند یه اتفاق خوب بیافتد وسط زندگیمانآری همينجا،وسط بی حوصلگی های روزانه ماننگرانی های شبانه مان،وسط زخمهای دلمانآنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم یک اتفاق خوب بیافتدانقدر خوب که خاطرات سالها جنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: دوشنبه 1 ارديبهشت 1399 ساعت: 23:38

ما عرفناک حق معرفتک هر که آب است, با تو آب تر استبا تو حتی لب سراب, تر استروی تو ماه چهارده معصومشب ات از روز آفتاب تر استغیبت این حضور ممکن نیستچه کسی از تو بی نقاب تر است" ماعرفناک حق معرفتک "گرچه عشق ندیده ناب تر اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: دوشنبه 1 ارديبهشت 1399 ساعت: 23:38

قدر داشتههایمان را بدانیم وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد ، عزیز میشودیک لحظه آفتاب در هوای سرد ، غنیمت میشود خدا در مواقع سختی ها ، تنها پناه میشودیک قطره نور در دریای تاریکی ، همه ی دنیا میشود یک عزیز وقتی که از دست رفت ، همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 14:50

خوب <strong>باشیم</strong> وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خوردوقتی می میرد مورچه ها او را می خورندیک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازداما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی استشرایط با زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا کمالی تاريخ: سه شنبه 20 اسفند 1398 ساعت: 14:50

صفحه بندی